پاسخی به یک سوال جنبش "اشغال وال استریت"

 بدیل سرمایه داری چیست؟

 از جنبش "اشغال وال استریت" باید ممنون بود. این جنبش در ادامه اعتراضات و تظاهرات میلیونی مزدبگیران شاغل و بیکار  از آتن تا تونس و از رم تا مادرید علیه نتایج عملی بحران سرمایه داری و حمله سریع و عنان گسیخته بورژوازی جهانی به سطح معیشت و کار میلیاردها کارگر و بیکار برده مزد در سراسر جهان آغاز شد.

این جنبش سوالات بسیار اساسی ای را که بورژوازی و رسانه های فکرساز اصلی آن "کهنه" و سپرده شده به بایگانی تاریخ اعلام کرده بودند دوباره و با صدايی رسا و جهانی و میلیاردی بانگ زد. این جنبش از نیویورک شروع شد و قبل از هر چیز چاره ساز و ماندگار بودن سرمایه داری لیبرال را در مهمترین میدانش یعنی ایالات متحده آمریکا  به چالش کشید. از این جنبش باید به عنوان یکی از فرازهای تاریخ دویست ساله  مبارزات ضدسرمایه داری کارگران جهان یاد کرد و جمعبندی تجارب و پاسخ گويی به سوالات آن را کارپایه خیزش بعدی مزدبگیران و بیکاران، منبعد بردگان مزدی، جهان قرار داد. این جنبش اجتماعی و جهانی کاری کرد که از عهده ی صدها کتاب برنمی آمد. این جنبش اساسی ترین سوالات مربوط به برچیدن نظام سرمایه داری و بردگی مزدی را به عنوان سوالات و گفتمان های خود پیش روی جهانیان گرفت. اهم مسايلی که توسط این جنبش و در ادامه ی خیزش های بردگان مزد از آتن تا لندن و مادرید در دو سال گذشته طرح گردیدند عبارتند از:  

 1- ما سرمایه داری را نمی خواهیم! معلوم شد که تيوری ها و احکام نظریه پردازان لیبرال از نوع فوکو یاما، سیاستمدارانی از نوع ریگان و تاچر و بوش و  اوباما پوچ است. همه فهمیدند که بشریت در سال 2011 نه با جامعه "پسا مدرن" یا "پسا صنعتی" و غیره، بلکه با عین نظام سرمایه داری دست به گریبان است و از جهان تحت سلطه آن رنج می کشد.

 2- ما 99 % جامعه هستیم. با این شعار و اعلام هویت این جنبش با قاطعیت بیان کرد که اکثریت مردم کره زمین از نظام سرمایه داری در عذاب و مخالف آنند. داستان "شورش" طبقه متوسط نسبت به فساد بانک ها به کنار زده شد و معلوم گردید که اکثریت ساکنان کره زمین در هیات بردگان مزدی شاغل یا بیکار از نظام سرمایه داری متنفرند. این روشن است که پایه اجتماعی سرمایه داری جهان بیش از 1% جمعیت جهان است. هدف اصلی طرح ما 99% هستیم در واقعیت اعلام این حقیقت بود که  اکثریت قاطع مردم کره زمین علیه سرمایه داری هستند.

 3- این جنبش در خیابانها و میادین شهرهای جهان متولد شد. کسی منتظر انتخابات پارلمانی آینده، نشست بعدی رهبری اتحادیه ها و احزاب نه نشست. این جنش نشان داد که اکثریت بردگان مزدی جهان دیگر امیدی به عملکرد و تصمیمات و اصلاحیات و قوانین پارلمان ها و نهادهای شناخته شده حاکمیت سرمایه ندارند. عمل مستتقیم میلیونها برده مزدی در سطح اجتماعی، بدیل جنبش ،"اشغال وال استریت" در مقابل  قانونیت دموکراسی، بخوان کاپیتال کراسی، موجود شد. 

 4- احزاب سیاسی سنتی راست و چپ و همچنین اتحادیه ها و سندیکاهای صنفی در فراخواندن و سازمان دادن این جنبش جهانی هیچ کاره بودند و خیلی مواقع هم در کنار اعلام حمایت های مودبانه به کارشکنی عملی در این جنبش پرداختند. تو گويی بیکاری، گرسنگی، بی مسکنی و نداشتن بیمه  میلیاردها انسان برده مزد ربطی به این نوع احزاب و اتحادیه ها ندارند. بر همگان آشکار شد که سازمان یابی اتحادیه ای و حزبی،  این دو قطبی مضر، نمی تواند شکل سازمان یافتن و عمل متحد میلیاردها برده مزدی برای برانداختن نظام سرمایه داری باشد. کسی مطالبات این جنبش را به دو دسته صنفی (مربوط به اتحادیه ها) و سیاسی (مربوط به احزاب سیاسی) تقسیم نکرد. کل جنبش همه مطالبات روشن یا گنگ خود را در مقابل و علیه سرمایه داری مطرح کرد.

5- قبل از این، چه جنبش "ضدگلوبالیزاسیون"، که از سیاتل آمریکا شروع شد، و چه جنبش "فوروم اجتماعی" که در پورتوآلگره برزیل به عنوان بدیل نشست سالانه بورژوائی "داووس" در سويس برگزار می گردد، تلاش کرده بودند که در عملکرد سرمایه داری جهانی اصلاحات و تعدیلاتی اعمال کنند. این تلاش ها به جايی نرسیدند. جنبش اشغال وال استریت در عین حال اعلام جهانی سترونی این نوع حرکت های اصلاح طلبانه در نظام سرمایه داری بود.

این جنبش با محدودیت های خاص نظری و عملی خود روبرو بود و پس از مدتی توسط بورژوازی مورد حمله قرار گرفت. چادرها و زمین های زیر چادرهایشان را هم بورژوازی مصادره کرد. اما این جنبش سرکوب کردنی نیست و در هیات تظاهرات و مبارزات خیابانی و اعتصابات و جنگ و گریزهای صدها میلیون برده مزدی در سراسر جهان ادامه پیدا خواهد کرد. چرا که نظام سرمایه داری و حمله آن به بردگان مزدی خاتمه نیافته است.

باید به همه نکات و سوالاتی که امروزه در دستور مزدبگیران و بیکاران جهان است پرداخت. در عین حال باید تا ابد ممنون جنبش اشغال وال استریت بود که این دو سوال اساسی را یک بار دیگر زنده کرده و در دستور کار بردگان مزدی جهان قرار داد:

1- بدیل مشخص نظام سرمایه داری چیست؟

2- با چه شکل سازمانیابی میتوان عمل جمعی لازم برای برچیدن نظام سرمایه داری و بردگی مزدی را متحقق کرد؟

 این نوشته تلاش بر این دارد که در گفتمان جهانی مربوط به سوال اول دخالت کرده و به سهم خود پاسخی برای آن، متکی بر تاریخ دویست ساله جنبش کارگری جهان، بیابد.

 پس از فروپاشی اتحاد شوروی و مدل سرمایه داری دولتی آن، لیبرالیسم اصیل و هار ریگانیستی و تاچری میدان دار شدند. برای تقریبا دو دهه سوالاتی شبیه "آیا می شود از دست سرمایه داری خلاص شد؟" و یا "بدیل مناسبات سرمایه داری چیست؟" اساسا از دستور کار جامعه خارج شده و به سخره گرفته می شدند.

این گونه سوالات ظاهرا دیگر موضوعیتی نداشتند و در بهترین حالت مشغله فکری تعدادی متفکر چپ بی ربط به دنیای روز قلمداد می شدند. شدت یابی بحران ساختاری نظام سرمایه داری از 2008 تا هم اکنون پایه مادی؛ و موج تظاهرات میلیونی کارگران از همان سال از آتن تا وال استریت مشروعیت ظاهری نظری  این فرض را محکم به هم ریخت.

این دو پدیده تماما گفتمان اقتصادی و سیاسی جهان را متحول کرد. حتی سرمایه داران و سیاستمدارانشان آغاز به صحبت در مورد بحران نظام سرمایه داری کردند. نظریه پردازان  پسا مدرنیسم و جامعه پسا صنعتی و کامپیوتریست ها و غیره ساکت شدند. روزنامه های لیبرال و طرفدار بوش دچار این پرسش شدند که آیا "مارکس راست می گفت؟"

همه اقتصاددانان و سرمایه داران جهان ، لیبرال یا غیرلیبرال،از جمله جورج بوش، دوباره با نگرانی و ترس  به ضریح جان می نارد کینز دخیل بستند.

 "بدیل نظام سرمایه داری و بردگی مزدی چیست" دوباره یک گفتمان اصلی و مطرح هم در میان اقتصاددانان و هم فعالان کارگری جهان گشته است. سوسیالیسم مدل روسی و چینی ، که در حقیقت شکل دولتی نظام سرمایه داری و بردگی  مزدی است دیگر طرفدار جدی ای در میان فعالان جوان جنبش کارگری و ضدسرمایه داری ندارد. اولی از میان رفت و دومی هم تحت نام "سوسیالیسم بازار" بدترین نوع استثمار کارگران و بردگی مزدی را سازمان داده است. امروز هیچ آدم جدی ای در گفتمان جاری جهانی نمی تواند بگوید که چاره کارگر و بیکار در نیویورک و لندن و آتن تبدیل جامعه به چیزی شبیه مسکو زمان برژنف می باشد.

 یک بدیل دیگر، کوچک  و تعاونی کردن تولید ضمن حفظ اساس نظام سرمایه داری ، یعنی کار برای مزد و تولید برای سود و فروش است. مشهورترین تيوریسین و پراتیسین این نظریه رابرت اوين کارخانه دار و انسان دوست انگلیسی در اوایل قرن نوزدهم در بریتانیا بود که تجربه اش شکست خورد. البته این مدل امروزه توسط حداقل یک اقتصاددان چپ مطرح و معتبر یعنی پروفسور ریچارد وولف طی یک بیانیه مطرح گردیده است. باید یک بار دیگر به این مدل پرداخت و آنرا مورد نقد امروزین قرار داد.

 در این میان مطرح ترین و معتبرترین نظریه و سند تاریخی جنبش کارگری جهان در زمینه بدیل کنکرت و ممکن نظام سرمایه داری نظریه کارل مارکس در نوشته ای موسوم به " نقد برنامه گوتا " است. نظریات و طرح مارکس در این نوشته برای 140 سال اساس برنامه های احزاب چپ و ضدسرمایه داری گوناگون را تشکیل میداد.

بقیه این نوشته من متن خلاصه شده مقاله ای است که 14 سال پیش در تلاش برای ارايه بدیلی برای سرمایه داری و بردگی مزدی نوشتم. در این مقاله "نقد برنامه گوتا" مارکس به عنوان یک سند "تاریخی" مورد بررسی و نقد قرار گرفته و اساسی ترین نظریات مارکس در مورد بدیل نظام سرمایه داری در جهان معاصر مورد دفاع قرار گرفته اند.

 آینده بشر در قرن بیست و یکم

کمونیسم تنها راه ممکن رهایی و سعادت بشر

کمونیسم به عنوان نقدی انسانی و رهایی بخش به کلیت جامعه ی سرمایه داری، که تنها راه ممکن نجات بشر از این وضعیت و سامان دادن یک نظام اجتماعی کار و تولید زندگی بر اساسی کاملا دگرگون را ارايه می دهد، باید فعالانه به جنگ این میدان داری ایدئولوژیک بورژوازی جهانی برخیزد. باید به کارگران و مردم گفت، که دنيا می تواند بر پاشنه ی دیگری هم بچرخد. کمونیسم، ممکن، شدنی، حقیقتا رهایی بخش و تحقق اش در مقدورات عملی نسل های حی و حاضر بشر و مشروط به اقدام اگاهانه و متحدانه ی انهاست.

 در این راستا، و با توجه به پیشرفت های شگرف تکنیکی و اجتماعی بشر در قرن حاضر، باید تصویری ملموس، شدنی، قابل فهم، مشخص از سازمان کار و زندگی انسان ها در جامعه ی کمونیستی به دست داد. این کار یکی از شروط اساسی پیشرفت و توفیق کمونیسم و جنبش کارگری معاصر نه فقط از جنبه ی نظری، بلکه از نظر اجتماعی، در دوره ی حاضر است.

 بحث بر سر این که زندگی بشر در جامعه ی کمونیستی چگونه خواهد بود، قدمتی به اندازه ی خود جنبش کمونیستی در دو قرن گذشته دارد. نوشته ی کارل مارکس تحت عنوان "نقد برنامه ی گوتا"، موقعیتی ویژه و برجسته در این باره دارد. این اثر بیش از هر اثر دیگر، کارمایه ی جنبش کارگری و کمونیستی در توضیح جامعه ی کمونیستی بوده است. نوشته ای که در زیر می خوانید، تلاش بر این دارد تا جوانب مشخص و اساسی سامان جامعه ی کمونیستی، ضرورت، مطلوبیت و امکان آن برای بشر را در آغاز قرن بیستم و یکم ارايه بدهد. من این نوشته و مباحث و تزهای اصلی آن را در شکل بررسی نوشته ی مارکس تحت عنوان "نقد برنامه ی گوتا" ارايه داده ام، تا هم تداوم تاریخی این بحث و هم خصلت تاریخی ملاحضات مارکس در تعریف فاز اولیه ی کمونیسم در "نقد برنامه ی گوتا" روشن گردد.

 اساس سازمان جامعه کمونیستی 

کمونیسم یک نقد اجتماعی و طبقاتی همه جانبه ی کارگران و همه ی بشریت آزادی خواه و معترض به جامعه ی سرمایه داری و همچنین بدیل این جامعه در تمام وجوه آنست. از بین رفتن مالکیت خصوصی، لغو کار برای مزد، داوطلبانه شدن کار و بالاخره تضمین کلیه ی مایحتاج مادی و معنوی زندگی همه ی اعضای جامعه، بدون هرگونه اندازه گیری زمان و میزان و شدت کار آن ها، زوال و از بین رفتن دولت سیاسی مافوق مردم و خودگردانی شورایی جامعه توسط همه ی اعضای آن، اساس سازمان یابی کمونیستی جامعه هستند.

 معمولا پرسیده می شود، که این نوع سامان یافتن جامعه آیا فورا ممکن است و چرا کارل مارکس در نوشته ی خود موسوم به "نقد برنامه ی گوتا" برای رسیدن جامعه به وضعیتی با سامان فوق الذکر یک فاز انتقالی، یک فاز اولیه، فایل شده است. این ملاحظه ی مارکس در اغلب نوشته ها و آموزش های کمونیست های پس از او تا همین امروز هم در نظر گرفته شده است. آیا این فازبندی کمونیسم همین امروز هم صحیح و لازم است؟ برای توضیح مساله، نگاهی به این نوشته ی ارزنده ی مارکس می کنیم. توضیح یک نکته در آغاز نوشته ضروری است. مارکس در نوشته ی مورد اشاره، این مرحله را فاز یا مرحله ی اول کمونیسم می نامد. این مرحله بعدا توسط  لنین و سایر کمونیستهای مارکسیست تحت نام سوسیالیسم نام گذاری می شود و یا همین نام هم در جنبش کمونیستی از کمونیسم کامل، که در آن سهم شهروندان از  تولید  اجتماعی معادل میزان کاری که برای جامعه انجام داده اند نبوده و مطابق نیازشان خواهد بود، متمایز شده است. در این نوشته ما از نام سوسیالیسم هم برای این مرحله ی گذار مورد اشاره ی مارکس استفاده می کنیم. اما لازم است بگوییم، که استفاده از این دو نام همیشه با توجه به آن تفاوتی که مارکس در "نقد برنامه گوتا" مد نظر داشته، نبوده،  کمونیست های زیادی سوسیالیسم و کمونیسم را تا امروز به طور مترادف و معادل به کار برده اند.

 نقد برنامه گوتا

کارل مارکس اثر مشهور خود "یادداشتهای حاشیه ای بر برنامه ی حزب  کارگران آلمان" را در سال 1875 ، چند ماه پیش از کنگره ی این حزب، به عنوان نوشته ای درونی برای ویلهلم براکه فرستاد و از او خواست که این نوشته را در اختیار گیپ، آئور، ببل و لیبکنخت قرار داده و سپس به او برگرداند. فردریک انگلس در سال 1891 ، زمانی که دوباره بحث در مورد برنامه ی ارايه شده به کنگره ی گوتا در دستور کار کمونیست های آلمانی قرار گرفت، این نوشته ی مارکس را پس از مرگ او انتشار بیرونی داد. این نوشته به همراه چند نامه از مارکس و انگلس خطاب به تعدادی از کمونیست های آلمانی بعدها تحت عنوان "نقد برنامه ی گوتا" منتشر شده است.

 در این نوشته، مارکس پس از بحث های جالب و مشخصی در مورد جنبه های مختلفی از یک برنامه ی کارگری برای کمونیسم، روند گذار از جامعه ی سرمایه داری به کمونیسم را به دو فاز قابل تفکیک از هم تقسیم می کند. فاز اول، مرحله ی اول کمونیسم خوانده می شود. مارکس پس از برشمردن و تشریح، حتا در جزيیات، آن سهمی از کل تولید اجتماعی، و لاجرم فردی، که باید برای تامین خدمات عمومی، نگه داری از کودکان و سالمندان و معلولین و بالاخره بازتولید و پیشرفت جامعه اختصاص یابد، به توضیح سازمان تولید و توزیع در مرحله ی اول کمونیسم می پردازد. در این باره می نویسد:

 آن چه ما با آن در این جا سر و کار داریم یک جامعه کمونیستی است، که بر بنیاد خاص خود تکامل نیافته، بلکه، برعکس، تازه از بطن جامعه ی سرمایه داری بیرون آمده است، و بنابراین از هر لحاظ، اقتصادی، معنوی و فکری هنوز علایم مادرزادی آن جامعه ی کهنه ای که از بطن آن متولد شده را با خود دارد. به این ترتیب هر فرد تولید کننده -بعد از تفریق ها "برای خدمات عمومی و بازتوليد اجتماعی "- دقیقا آنچه او به جامعه داده است مقدار کار فردی اوست. برای مثال، روزکار اجتماعی عبارت است از مجموعه ی ساعات کار فردی. مدت کار فردی هر یک از تولید کنندگان بخشی از روزکار  اجتماعی است که او ارايه داده است. سهم او در این "روزکار اجتماعی" است. (بعد از کسر سهمی از کار او که باید به صندوق عموی ریخته شود) او از جامعه برگه ای دریافت می کند مبنی بر این که این یا آن مقدار کار را انجام داده است. و او  با این برگه از انبار ذخیره ی اجتماعی به اندازه همان مقدار کار "وسیله مصرفی" تحویل می گیرد. او همان مقدار کار که به یک شکل به جامعه داده است، در شکل دیگری پس می گیرد. روشن است که در اینجا همان اصلی که مبادله ی کالا را تنظیم می کند، تا آنجا که منظور مبادله ی ارزش های برابر است، حاکم می باشد... "نقد برنامه ی گوتا"، صفحه 15، ترجمه ی انگلیسی، 1972، انتشارات زبانه های خارجی، پکن، توضیحات درون کمانه دوگانه " " همه جا در این نوشته از من است. ف.ب.)

به زبان دیگر، در فاز انتقالی و اولیه ی کمونیسم، سوسیالیسم، اولا انسان های قادر به کار برای استفاده از وسایل مصرفی و غذا و پوشاک و غیره باید کار کنند، ثانیا این کار به شکلی اندازه گیری می شود و ثانیا افراد تولید کننده بطور متفاوت از همدیگر و به اندازه ی کاری که برای جامعه انجام داده اند، می توانند از وسایل تولید شده سهم ببرند و استفاده کنند. کارل مارکس حقوق افراد در جامعه ای با این سامان را بورژوایی، و به دلیل نابرابری جسمی و توان کار متفاوت تولیدکنندگان، سهم بری آنها از تولید اجتماعی را نابرابر می شمارد. او آن شرایطی که معمول داشتن چنین اندازه گیری کار افراد و سهم بری آنان از تولید اجتماعی، در یک کلام سازمان تولید و توزیع "سوسیالیستی" در جامعه، را نالازم کرده و گذار به فاز بعدی یعنی کمونیسم را امکان پذیر می سازد، بعدا چنین توضیح می دهد:

 "اما این عیوب در مرحله ی اولیه ی جامعه ی کمونیستی، که تازه بعد از دوره های زایمان طولانی از درون جامعه سرمایه داری پا به عرصه وجود گذاشته است، گریزناپذیر می باشد. حق هیچ وقت نمی تواند بالاتر از ساختار اقتصادی جامعه، و سطح فرهنگی وابسته و مشروط به آن باشد. در یک مرحله ی عالی تری از جامعه ی کمونیستی، بعد از آن که تبعیت اسارت بار فرد از تقسیم کار، و به هم راه آن آنتی تز بین کار یدی و فکری، از میان رفته است، بعد از آن که کار نه فقط یک وسیله برای زندگی، بلکه خود به اولیه ترین نیاز زندگی تبدیل شده است، بعد از آن که نیروهای مولده به هم راه رشد همه جانبه ی فرد افزایش یافته، و  تمام چشمه های ثروت تعاونی به وفور بیشتری جاری گشته اند، فقط آن زمان می توان از افق محدود حق بورژوایی تماما فراتر رفته و جامعه بر پرچم های خود خواهد نوشت: ا ز هر کس به اندازه توانش، به هر کس به اندازه ی نیازش! (همانجا، صفحه 17)

 در اینجا مارکس به وضوح عواملی که نیاز به گذار از یک "مرحله یا فاز اولیه" کمونیستی یا سوسیالیستی را بین سرمایه داری و کمونیستی یا سوسیالیستی اچباری می کنند، برمی شمارد. این عوامل به نوشته مارکس عبارتند از:

1- اسارت انسان به تقسیم کار و تبعیت وی از آن،

2- وجود تضاد بین کار فکری و یدی،

3- میل به کار  هنوز از نیاز برای زنده ماندن ناشی می شود و خود به اولیه ترین نیاز زندگی تبدیل نشده است،

4- نیروهای مولده باید بیشتر رشد کنند و تولید به انداره ی وفور یا انبوه وجود ندارد،

 خصلت تاریخی و مشروط ملاحظات مارکس در تعریف فاز اولیه ی کمونیسم در "نقد برنامه گوتا"

 نکته ی مهم در فهم درست این بخش از نوشته ی مارکس در مورد عوامل بالا، توجه به خاصیت تاریخی و تحول یابنده ی آنها هم راه با پیشرفت علم و تکنولوژی و آگاهی و تمدن بشر است. هر گونه مطلق دیدن وجود این عوامل در جامعه ی سرمایه داری به یک اپورتونیسم پایان نیافتنی برنامه ای و موکول کردن برقراری مناسبات کمونیستی به محال در جنبش کارگری و کمونیستی منجر می شود. کسی بالاخره نفهمید، کی قرار بود کار مزدی در شوروی از بین برود و آن برنامه ای است. هر چند که حتی بعضی مشخصات اقتصادی همان مرحله ی اول کمونیسم مورد نظر مارکس، مثلا از بین رفتن پول و نقش آن بعنوان شکلی از سرمایه و وسیله ی انباشت ثروت، و همچنین جایگزینی پرداخت مزد با بازگرداندن تمام تولید، منهای سهم برای هزينه ی خدمات عمومی و بازتوليد اجتماعی، به شکلی دیگر به او، با نظام حاکم در شوروی از این نظر بسیار تفاوت داشت. معهذا امروز دیگر لازم است نظری دقیق تر به عوامل برشمرده شده فوق توسط مارکس انداخت و، با قیاس اهمیت و اندازه ی آنها در 1875 و 1999، خصلت تاریخی آنها را در پرتو تغییراتی که طی اين زمان در جامعه ی بشری صورت پذیرفته، روشن کرد.

1- اسارت انسان توسط تقسیم کار: چه منظور تقسیم کار بین زن و مرد بوده باشد و چه تقسیم کار بین کار یدی و فکری، این عامل امروز تا آنجا که به جوامع اصلی سرمایه داری برمی گردد، یعنی بحش اعظم کره ی زمین، موضوعیت خود را از دست داده است. امروز هیچ کار و حرفه ای نیست، که توسط زنان انجام نگیرد. شاق ترین کارهای فیزیکی، معدن و ساختمان، و پیچیده ترین کارهای علمی و تکنولوژیک توسط زنان انجام می پذیرد. تفاوت در میزان اشتغال زنان و مردان در رشته های مختلف امروز نه به نوعی تقسیم کار طبیعی و جنسی، بلکه تماما به خود نظام سرمایه داری، نیاز آن به ایجاد نابرابری و رقابت در بین کارگران گره خورده است. مساله سیاسی است و  با سرنگونی قدرت سیاسی سرمایه داری سریعا وبا یک فرمان انقلاب کارگری از جامعه زدودنی است. در جامعه ای که در برخی از رشته های تولید، انسان به ناظر تولید تبدیل شده است، نباید با رجوع به چنین عاملی برقراری کمونیسم را به آینده موکول کرد.

 همین جا لازم است اشاره ای به مساله ی تفاوت و اختلاف بین شهر و روستا بکنیم. تقسیم کار به این معنی هم موضوعیت خود را برای جلوگیری از تحقق بی واسطه ی برنامه ی کمونیستی از دست داده است. در اغلب جوامع سرمایه داری امروز، روستا اساسا در رابطه و پیوند روزانه و دایمی با شهر قرار دارد، برق و تلفن و تلویزیون و رادیو، و امروز اینترنت، این ارتباط را ممکن و فعال و فوری می کند و تولید کشاورزی و دام پروری هم به شدت مکانیزه شده است. آن اقتصاد خودکفای روستایی، و جامعه ی در خود وابسته به آن اساسا دیگر موضوعیت ندارد. البته اگر محور تضاد بین شهر و روستا این مساله در نظر گرفته شود! ارتباطات فعال و سریع، تمرکز جامعه ی انسانی را بیشتر می کند و مارکس هم به این فاکتور، یعنی پیشرفت ارتباطات، در افزایش تمرکز و بهم بستگی جوامع و حتی تعیین میزان تمرکز وجمعیت در مسایل جامعه شناسانه اهمیت تعیین کننده ای می داده است.

 2- از بین رفتن تضاد بین کار یدی و فکری، این عامل هم در قیاس با قرن گذشته تحولی عمیق و کیفی یافته است. کارگر ساختمانی و یدی امروز در اغلب جوامع سرمایه داری، انسانی باسواد است که برای انجام آن کار موسوم به "یدی" حداقل دو سال پس از خاتمه ی دبیرستان به آموزشگاه حرفه ای مربوط می رود. امروز تراش کاری و ساختن اتومبیل و کامپیوتر و خیاطی به حرفه هایی با نیاز به تخصص و توانایی فکری بالا تبدیل شده اند. تراش کار و سازنده ی اتوموبیل و آرشیتکت و نویسنده و خیاط همگی توسط ترمینال های کامپیوتر به هدایت ماشین هایی مشغولند، که تولید را انجام می  دهند. روشن است، که در جامعه ی کمونیستی پیشرفته، هم انسان تولید کننده زمانی به قدری از کار فیزیکی و یدی صرف می  پردازد و زمانی هم به کار فکری صرف. اما انسان امروز ابدا اسیر عقب ماندگی تکنولوژی یا کمبود امکانات در این مورد نیست. عین مورد قبلی، مساله تماما سیاسی است و باسلب قدرت از سرمایه دارن به سرعت قابل از بین رفتن است. ساختن جامعه ای که در آن انسان ها با سه چهار ساعت کار روزانه تمام نیازهای مادی جامعه را تولید کرده و در کنار آن و هم زمان به رشدی معنوی خود می پردازند، امروزه فورا ممکن است.

3- نیاز انسان به کار: این عامل در قیاس با دوره ی مارکس تفاوتی بنیادی پیدا کرده است. امروز هیچ رشته از تولید صنعتی و کشاورزی، و کم کم عملی، نیست که اتوماتیزه نشده باشد و یا فورا امکان اتوماتیزه کردن آن موجود نباشد. رشته هایی که در آن اتوماتیزاسیون کامل انجام نگرفته، به علت اینست که نیروی کار ارزان و اسیر سرمایه داری به قدر کافی در آن رشته موجود است، که سرمایه گذاری سنگین برای اتوماتیزاسیون و بالا بردن ترکیب فنی سرمایه را فعلا ضروری و سودآور نکند. از طرف دیگر، ده ها میلیون انسان بیکار که امروز در اروپا زندگی می کنند، تامین ابتدایی ترین نیازهای شان، مانند غذا و مسکن و بهداشت، در قیاس با زمان مارکس تنها مشوق جویای کار بودن شان نیست. کسی از گرسنگی نمی میرد و کمتر کسی بدون مسکن و پوشاک در میان آنان می توان یافت. نشریات کارگری و اتحادیه ها و سازمان های مربوط به بیکاران، یک تم دایمی و اصلی شان مساله ی ی افسردگی و تنهایی و احساس بی فایده بودن بیکاران است. علت بالا بودن افسردگی، خودکشی و اعتیاد در بین بیکاران در درجه ی اول نه غصه نداشتن غذا، بلکه غم نداشتن کار و حضور در فعالیت اجتماعی است. عده ی زیادی امروز در این کشورها با مزدهایی مشغول به کار هستند، که در صورت بیکاری هم از طریق بیمه ی بیکاری یا بیمه ی اجتماعی تقریبا همان قدر گیرشان خواهد آمد. معهذا همین عده محکم به کارشان چسبیده اند، چرا که خود به یک نیاز اولیه ی زندگی، به یک عامل مهم حضور در جامعه و ابراز وجود مثبت در آن، همین امروز تبدیل شده است.

4- رشد نیروهای مولده و وفور در تولید یا تولید انبوه: تحولات شگرفی که در این مودر نسبت به زمان مارکس اتفاق افتاده، توضیح زیادی لازم ندارد. اگر رشد نیروهای مولده، هم به معنای عامل تکنیکی و علمی و هم به عنوان عامل انسانی آن، از ده ها سال به این طرف برای ساختمان کمونیسم کافی نبوده و نیست، پس چه مقدار رشد قرار است این امکان را به وجود آورد. بشر امروز در موقعیتی قرار دارد، که به راحتی می تواند در اغلب رشته های تولید به سرعت عامل انسان را صرفا به ناظر پروسه ی  تولید ارتقا دهد. رجوع به عدم رشد کافی نیروهای مولده دیگر امروز رسما بهانه ای برای عقب انداختن انقلاب کمونیستی و تلاش برای حفظ نوعی از سرمایه داری معنا می دهد.

 از طرف دیگر، تولید امروز آن قدر انبوه و وافر هست، که سرمایه داری نمی داند با آن چه بکند. به اعتراف مقامات سازمان ملل در کنفرانس غذا، که در سال 1996 در ایتالیا برگزار شد، غذای موجود در جهان نه فقط برای تغذیه ی کامل تمامی افراد بشر در کره ی زمین کافی است، بلکه می تواند 3 میلیارد نفر دیگر را هم تامین کند. همین اشخاص با زبان خاص بورژوایی خود مجبور شده اند اعتراف کنند، که مشکل نه کمبود، بلکه "توزیع و مساله ی خرید و فروش" غذا در جهان است. به عبارت دیگر، به زبان آدمیزاد، مساله تماما سیاسی و به مناسبات اجتماعی و تولیدی و  مالکیت بورژوایی موجود گره خورده است.

 در سایر رشته های تولیدی هم وضعیت به همین منوال است. امروز انبوهی ازفولاد فروش نرفته دوباره ذوب می شود، انبوهی از داروهای فروش نرفته از بین برده می شوند و به میلیونها انسان بیمار و محتاج در جهان داده نمی شوند، برای آن که ورود آنها در بازار قیمت ها را پایین آورده و سود را کاهش خواهد داد. امروزه بشر قادر است غذا، پوشاک، مسکن، دارو، وسایل بهداشت و درمان و تفریح و آموزش و استراحت خود را به طور انبوه و به آن اندازه که نیازهای هر کس در جهان را تامین کند، تولید کند. مساله قطعا سیاسی است.  کنترل این امکانات تولیدی تماما در دست بورژوازی و دولت های آن است و کارکردشان مشروط به سودآوری و بازتولید سرمایه شد ه است. باید دولت و مناسباتی، که سود را بر رفاه انسان حاکم گردانیده را برانداخت و به بشر به اندازه ی نیازش داد. نکته ای که در اینجا باید مدنظر باشد، خصلت تاریخی و نسبی پدیده ی وفور و کمبود در هر دوره ی تاریخی است. اگر این نسبیت را در نظر نگیریم، از اشاره ی مارکس به نیاز به وفور در تولید می توان استنتاجی فوق العاده خطرناک برای جنبش کمونیستی و کارگر کرد. در یک چشم انداز و فهم تاریخی از این مساله، اولا: وجود وفور در کنار کمبود معنی می دهد و ثانیا: وجود کمبود در تمام دوره های تاریخی جامعه ی بشری، نشانه ای از پویایی و نیاز و ظرفیت آن جامعه برای پیش رفتن است. زمان مارکس در تولید غذا و امکانات اولیه ی بهداشت و آموزش، کمبود وجود داشت و امروز کمبود در  تولید کافی کامپیوترهایی با عینک و ابزار دیدن و تجربه ی واقعیت مجازی و سه بعدی (ویرچوال ریالیتی) است. فردا این کمبود به وفور تبدیل شده و در عرض صف های طولانی انتظار برای سفر تاریخی به ماه را خواهیم داشت. به این معنا، کمبود همیشه با بشر خواهد بود، نشانه ای از خواست و ظرفیت جامعه ی بشری برای ترقی است و مشروط کردن ساختمان مناسبات کمونیستی بین افراد بشر به رفع مطلق کمبود، مآلا تعلیق به محال کردن کمونیسم و مانع تراشی آکاهانه در مقابل رسیدن بشریت به یک جامعه ی درخور زندگی انسان و بالاخره حفظ سرمایه داری خواهد بود. به نظر من، کارل مارکس منظورش از وفور یا کمبود، کاملا مشخص و تاریخی بوده و اشاره به تامین حداقل مایحتاج زنده ماندن بشر داشته است. سالها قبل از " نقد برنامه ی گوتا"، او در "ایدويولوژی آلمانی" جنین نوشته بود:

 "... بطور کلی مردم مادام که قادر نیستند غذا و نوشیدنی و مسکن و لباس را با کمیت و کیفیت کافی به دست آورند، نمی توانند آزاد شوند. "ایدويولوژی آلمانی"، فصل شرایط آزادی واقعی بشر، صفحه ی 27، منتخب آثار مارکس و انگلس به انگلیسی، جلد اول، انتشارات پروگرس، مسکو")

 تامین کسانی که کار  نمی کنند 

امروز در برخی از جوامع سرمایه داری، مثلا اغلب کشورهای اروپای غربی، بورژوازی تحت فشار مبارزات کارگری گذشته مجبور شده است زندگی آن بخش از جامعه را که بیکار نگه داشته، بدون کار و بدون اندازه گیری کار در سطح حداقلی تامین کند. میلیونها کارگر بیکار و میلیون ها پناهنده بدون آن که در این جوامع کاربکنند، خوراک و مسکن و لباس و بعضی دیگر از احتیاجات شان تحت نام بیمه ی اجتماعی و یا هر چیز دیگر تامین می شود. فعلا اینها را به صدقه گرفتن از مسجد و کلیسا یا تامین شدن توسط خواهر و برادر تنی شاغل شان حواله نداده اند.

 جامعه بشری حتی تحت مناسبات سرمایه داری به درجه ای از پیشرفت و تولید و تمدن رسیده است، که یک پناهنده ایرانی یا افغانستانی را که مثلا در آلمان یا اسکاندیناوی پناهنده گردیده، تحویل بگیرد، مسکنی برایش جور کند، غذایی به او بدهد، بهداشت و آموزش خود و فرزندانش را تامین کند و مقرری هم برای خرید روزنامه و کرایه تلویزیون بهش بدهد. جامعه از نظر شعور و آگاهی و امکانات تولیدی و مادی در مجموع به آنجا رسیده است، که عده ای را که به هر دلیل در جامعه کار نکرده یا نمی کنند، تامین کند.

البته در شرایط خاتمه ی جنگ سرد و فروپاشی اتحاد شوروی و عقب نشینی طبقه ی کارگر، خیلی از این تامین اجتماعی را بورژوازی اروپا هر روزه کاهش داده و از بین می برد. اما همه ی اینها نمی تواند باعث شود، که این حقیقت را نادیده بگیریم که امروزه جامعه ی بشری به سطحی از تمدن و آگاهی و تولید رسیده است، که تامین حداقل زندگی همه ی شهروندان را به کار کردن یا نکردن آنها گره نزند. از آن مهمتر اینکه، مدافع این حقوق در جامعه، حال با هر درجه سازش یا تخفیف، طبقه ی کارگر و سازمان های کارگری بوده اند. این دستاورهای بشر امروزه قابل مقایسه با اوضاع و محد ودیت های دوره ی مارکس نیست. اگر همه ی اینها برای چندین دهه در خود جامعه سرمایه داری امکان پذیر نباشد.

 اگر گفته مارکس را در "نقد برنامه ی گوتا" مبنا قرار دهیم، امروز "ساختار اقتصادی جامعه، و سطح فرهنگی وابسته و مشروط به آن،" به چنان سطحی رسیده است، که یک حکومت کارگری پس از کسب ثبات، تامین همه جانبه و برابر همه ی شهروندان جامعه را به صرف تولد و حضور آنها در جامعه، و  نه با اندازه گیری میزان کار خودشان یا والدین شان، فورا در دستور و برنامه ی کار خود بگذارد و از پیش از انقلاب و گرفتن قدرت هم قول آن را به مردم بدهد.

 با توجه به توضیحات فوق، روشن است که در یک قیاس تاریخی و مشخص امروز درست نیست که با رجوع به آن عواملی که در زمان مارکس وجود داشته و تعیین کننده بوده اند، یک فاز یا مرحله ی کامل متفاوت بین سرمایه داریی اصلی آن، در تمام جوامع سرمایه داری شدنی است، که مانع تحقق چنین جامعه ای می شود و نه میلا فقدان تولید انبوه مایحتاج اولیه ی زندگی بشر.

 دولت کارگری و انقلاب 

در اینجا لازم است اشاره ای به نقش دولت کارگری و امکان پذیری کمونیسم پس از انقلاب کارگری بکنیم. به نظر من، در تمام جوامع سرمایه داری، نه فقط اروپا و آمریکا و استرالیا و ژاپن، بلکه در جوامعی مانند هندوستان و کره و مالزی و ایران و آفریقای جنوبی و مصر هم، برپا کردن مناسبات و جامعه ی کمونیستی کاملا ممکن است. مساله به قدرت سیاسی و انقلاب کارگری گره خورده است و اینکه بورژوازی با چه مقدار تخریب و کشتار جامعه را تحویل مزدبگیران و اکثریت بشریت می دهد. یک انقلاب پیروزمند کارگری در این گونه کشورها پس از استقرار و تثبیت خود، فورا فرمان سلب مالکیت از سرمایه داران، از بین رفتن کار مزدی، مشروط کردن حق استفاده از تمام نعمات زندگی بطور برابر به تولد و شهروندی افراد در آن جامعه را صادر خواهد کرد.

 انقلاب کارگری، و هر انقلابی، در قدم اول یک اقدام سیاسی و نظامی است. انقلاب کمونیستی و کارگری، دولت سرمایه داران را ساقط کرده و دولت کارگری را مستقر می سازد. بورژوازی البته که حاضر نخواهند شد به زبان خوش کنترل جامعه و ثروت های آن را به دست کارگران و مردم بدهد. انقلاب کارگری و کمونیستی روسیه در سال 1917، و جنگ خونین داخلی و خارجی که بورژوازی روسیه و بورژوازی دموکراتیک اروپا به این حکومت و مردم و کارگران روسیه تحمیل کردند، یک نمونه ی گویا از توحش بورژوازی در شرایطی است که مالکیت و حکومت اش مورد حمله ی کارگران قرار می گیرد. تخریب و کشتاری که در سال های 1917 تا 1920 بورژوازی بین المللی در روسیه راه انداختند، طبعا حکومت کارگری را مجبور به تخصیص تمام انرژی و امکانات در خدمت دفاع از موجودیت خود و جامعه می کرد. جنگ جاورمیانه در سال 1991، و بعد بمباران وحشیانه ی دو ماهه ی هوایی یوگسلاوی در همین امسال، 1999، نشان داد که امکانات تکنیکی و نظامی بورژوازی در آخر قرن بیستم چقدر مخرب تر و وحشیانه تر نسبت به اوایل همین قرن است. در دوره ی بلافاصله پس از انقلاب و گرفتن قدرت سیاسی از بورژوازی، در یک کشور یا هر محدوده ی جغرافیای سیاسی، وظایف سیاسی دولت کارگری بر وظایف اقتصادی قطعا غلبه دارد و دولت کارگری نمی تواند سامان دادن اقتصادی و اجتماعی کمونیسم را فورا در دستور کار بگذارد. برای مثال، برنامه های اقتصادی " کمونیسم جنگی" و "نپ"، که چند سال اولیه پس از انقلاب اکتبر در دستور دولت کارگری شوروی قرار گرفت، اقداماتی اظطراری، در پاسخ به شرایط جنگی، در تلاش برای تامین جامعه به هر شکل ممکن تا خاتمه ی جنگ وحشیانه ای بود که بورژوازی محلی و بین المللی بر علیه انقلاب و حکومت کارگری در شوروی راه انداخته بودند. این سیاست ها معادل تلاش برای سازمان دادن کمونیستی جامعه توسط حکومت کارگری و بلشویک ها در شوروی نبود و امروز هم به این منظور نباید مورد استناد قرار بگیرند.

 برای هر حکومت کارگری در درجه ی اول مساله ی تثبیت قدرت سیاسی جدید و مقابله با حملات سیاسی و نظامی بورژوازی در جامعه ی انقلاب کرده مطرح می گردد. این ضرورت اجتناب ناپذیر نه خواست دولت کارگری برآمده از انقلاب، بلکه تحمیلی ضد انسانی از جانب بورژوازی محلی و بین المللی نسبت به آن انقلاب ضد سرمایه داری است، دستور کار جامعه قرار می گیرد. اساس و بنیان برنامه ی حکومت کارگری در این دوره و در آغاز قرن بیست و یکم دیگر برقراری بلاواسطه ی کمونیسم است. اگر جامعه ی اروپا یا آفریقای جنوبی و یا ایران را همینطور که هست، و بدون تخریب شهرها و مراکز تولیدی و ساختارهای زیربنایی اقتصاد، دولت کارگری تحویل بگیرد طبعا از بین بردن مالکیت خصوصی، لغو کار مزدی و تامین برابری نیازهای کلیه ی اهالی جامعه در دستور کارش قرار می گیرد و گذار از دوره ای برای ایجاد آن حداقل های مورد اشاره ی مارکس در این جامعه هم لازم خواهد بود. شاید نشود کار در همه ی رشته ها را از ابتدا داوطلبانه کرد و مثلا حفظ نظافت و بهداشت جامعه و انجام بعضی کارهای نامطبوع و سنگین را برای دوره ای اجباری کرده و مانند یک خدمت وظیفه ی عمومی لازم الاجرا برای همه ی شهروندان توانا در دوره ای کوتاه از زندگی شان سازمان داد. شاید در برخی رشته های استثنایی به علت کمبود متخصص لازم باشد، برای دوره ی کوتاهی و تا موقع رفع کمبود، کسانی را با پرداخت حقوق زیاد، یا دادن امتیازاتی ویژه، به کار گرفت. چنین اقدامات اجباری و عملی در یک شرایط استثنایی، امروز هم قابل تصور و هم قابل فهم برای یک انقلاب کارگری می تواند باشد. از طرف دیگر، مدت دوره ی جنگ و اقدامات انقلابی برای خنثی کردن حملات بورژوازی زخم خورده و سلب مالکیت شده، و امکانات واقعی تولیدی و مدنی جامعه ای که حکومت کارگری تحویل خواهد گرفت را از امروز برای هیچ جامعه ای نمی توان پیش بینی کرد. این مساله به توازن قوای سیاسی و طبقاتی داخلی و بین المللی، قدرت جنبش کارگری و کمونیستی بین المللی، سطح فرهنگ و اخلاقیات جامعه ی مربوط و فاکتورهای زیاد دیگری بستگی خواهد داشت. میزان دقیق این عوامل در موقع هر انقلاب کارگری روشن خواهد شد و از هم اکنون نمی توان برای هیچ جامعه ای در این مورد پیش بینی مشخص کرد. اما امروز بیش از هر زمان لازم است با صراحت بر مضمون اصلی و مشخص کمونیسم و وظیفه ی اصلی حکومت کارگری و انقلاب کمونیستی تاکید گردد. جنبش کمونیستی و کارگری از فرموله های "هنوز وقتش نیست، فاز سوسیالیسم تمام نشده، برقراری کمونیسم ممکن نیست، نیروهای مولده به اندازه ی کافی رشد نکرده اند و ..." در این قرن به اندازه ی کافی صدمه دیده و درس گرفته است، که امروز با روشنایی بیشتری بر امکان پذیری فوری کمونیسم تاکید بگذارد و به صراحت نسل حاضر کارگران و مردم جهان را به انقلاب علیه سرمایه داری و تلاش برای رسیدن به جامعه ی کمونیستی در دوره ی حیات خودشان تشویق و ترغیب کند. دادن یک تصویر ممکن، شدنی و ماگزیمالیستی از کمونیسم به کارگران و مردم، یک شرط ضرور اجتماعی شدن گسترده ی ایده و جنبش کمونیستی است. کارگران و مردم باید بدانند، که برای چه انقلاب کارگری می کنند و بالاخره بعد از مقداری تحمل سختی های اولیه ی آن و رفع مشکلات عملی در دوره ی حیات خود به چه جامعه ای دست پیدا خواهند کرد.

 تجربه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در مورد ساختمان سوسیالیسم و کمونیسم در آن جامعه، نمونه ی گویایی از تجربه ی منفی در این باره است. هفتاد سال پس از انقلاب، زمانی که آن جامعه از نظر امکانات علمی و تکنیکی به یکی از پیشرفته ترین جوامع موجود بشری تبدیل شده بود، بورژوازی روسیه با بهانه کردن ضرورت ادامه ی فاز سوسیالیسم، جامعه را در اسارت کار  مزدی نگه داشت، مردم و کارگران را نسبت به کار و تولید داوطلبانه در جامعه  بیگانه کرد و بلاخره هم به خاطر تناقضات داخلی، و همچنین در رقابت با سیستم پیشرفته تر و سبعانه تر سرمایه داری غرب، توان دوام نیاورد و از هم پاشید. تجربه ی اتحاد شوروی و بلوک شرق، درس های مهمی برای جنبش کمونیستی و کارگری دارد و این هم یکی از مهمترین درس های آن است که باید آموخته شود.

 این نوشته تلاش بر این دارد، که اولا امکان پذیری بدون واسطه ی کمونیسم را در شرایط کنونی مورد تاکید قرار دهد، "نقد برنامه ی گوتا" اثر درخشان مارکس و استنتاجات برنامه ای او را در متن تاریخی و مشخص همان زمان مورد توجه قرار دهد، و عدم ضرورت و مطلوبیت دو مرحله کردن کمونیسم در آخر قرن بیستم را مورد تاکید قرار دهد.  

 فرهاد بشارت

 تماس:

This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it.