انسانگرائی مارکس و خيانت بورژوازی

کليسا يا خرافات دين مسيحيت پايه های ايديولوژيک سلسله مراتب سيستم روابط فيوداليسم اروپا را تشکيل می داد. کليسا ادعا می کرد که، ساختاراجتماعی فيوداليسم متشکل از سلطنت، اشرافيت، کليسا و دهقانان سرف را خدا تبرک کرده است. دهقان سرف برای اشرافيت بيگاری می داد و به کليسا تيث- معادل زکوت دين اسلام-، هم چنين بهر دو باج و هدايا. تعجبی نداشت که سرف ها هم از اشرافيت و هم ازکليسا نفرت داشته باشند(1). لاجرم، سرف های صنعتگر کم کم از دست اشرافيت و کليسا، به شهرک های قرون وسطی(برگ ها) فرار کردند. برگرها، يا خورده سرمايه داران، اسلاف بورژوازی در داخل اين شهرک ها رشد کردند. کم کم، خورده سرمايه داران، اسلاف بورژوازی در داخل اين شهرک ها رشد کردند. سپس، به تدريج برگرها، يا خورده بوژواها به طبقه ی بورژوازی متحول شدند.در مرحله ای از رشدش، ساختار اجتماعی فئوداليسم مانعی بر سر راه رشد بيشتر نيروهای مولده قرار گرفت. لاجرم، مبارزه و کشمکش بين طبقه ی بورژوازی نوخاسته و فئوداليسم اجتناب ناپذير گرديد. بورژوازی مجبور شد بنا به جايگاه خرافات دين مسيحيت/کليسا، به مثابه پايه های ايدئولوژيک فئوداليسم، درنبردش عليه فئوداليسم با کليسا يا خرافات دين مسيحيت تسويه حساب کند. اين چنين بود که روشنفکران عصر روشنگری(2)، نظريه پردازان بورژوازی بالنده، اقدام به نقد خرافات دين مسيحيت و خدا کرده و محوريت اصالت انسانی يا انسانگرائی را تبليغ و ترويج کردند. به نتيجه، اگر خرافات مذهب مسيحيت پايه های ايدئولوژيک فئوداليسم را تشکيل می داد، و ادعا می کرد که رفاه و نجات انسان به کرم خدا بستگی دارد، بورژوازی انقلابی، به تاسی از نظريه پردازان عصر روشنگری، پرچم انسانگرائی، ضد يا آنتی تز خرافات مذهب مسيحيت، يا عليه کرم خدا را به اهتزاز در آورد.

اما اصالت انسان يا انسانگرائی روشنفکران عصرروشنگری چه معنايی داشت؟

انسانگرائی به مثابه يک دستگاه فکری تعريف می شد که نيازهای انسان ها را محور قرار میداد و تلاش می کرد راه حل مشکلات انسان ها را روی زمين و بر پايه ی خرد انسان ها جستجو کند و نه ايمان به خدا(3). براين سياق، در خلال عصر رنسانس،  يا دوره ی تجديد حيات علمی، جنبش انسانگرائی اروپای غربی تلاش کردند تا دوباره ارزش های دوران پيشا-مسيحيت، يا دستاوردهای کلاسيک يونان و رم باستان رابازخوانی کنند؛ که کليسا يا خرافات دين مسيحيت چشم ديدنشان را نداشت.حتی، امروز انسان تمدن يونان و رم باستان را درنمای معماری ساختمان های زيبای عمومی در اروپا و آمريکا تحسين می کند.

ولی، بهرو، به سبب اينکه روشنفکران عصر روشنگری رهائی انسان ها را تنها در رویکرد به خرد طلب می کردند، آنها از درک تناقضات اجتماعی، مبتنی بر منافع طبقاتی و تقسيم طبقاتی در رم و يونان باستان عاجز ماندند. از اينرو، آنها با بی خردی آن سوی زشت چهره ی ساختار اجتماعی رم و يونان را ناديده گرفتند؛ يعنی اين حقيقت را که هر دو تمدن های رم و يونان باستان بر بنياد بيرحم برده داری استوار شده بودند.

گرچه برای روشنفکران عصر روشنگری پوشيده نبود، که بورژوازی نوخاسته - در هيات تجار و سرمايه داران توليد کننده ی منوفاکتور- چگونه اشتهای سيرنشدنی شان را در استثمار بردگان-مزدی نشان می دادند؛ با اين وصف و ظاهرا اين حقايق زمخت هرگز چهره ی انسانگرائی آن ها را خدشه دار نکرد.از اينرو، با الهام از دکترين انسانگرائی، بورژوازی انقلابی پرچم «آزادی، برابری و برادری» را در انقلاب بورژوائی فرانسه به اهتزار در آورد. با اين حرکت، بورژوازی فرانسه موفق گرديد توده های ستمديده ی فرانسه- در راسش سنز کولتز(6)(7)- را در خدمت اهداف طبقاتی اش بسيج کرده ونيروهای ارتجاع اشرافيت و پايه ی نظری اش ،کليسا، را داغان کند.

ولی، بورژوازی به محض اينکه فئوداليسم و پايه ی ايديولوژيکش خرافات دين مسيحيت را شکست داد، نقاب از چهره اش برداشت. در حقيقت، مقوله ی انسانگرائی و همسو با آن شعار«آزادی، برابری و برادری» ترجمان آزادی برای بهره کشی ازبرده ی- مزدی گرديد. از اينرو، سرمايه داری از يک سو گوهرانسانگرائی را به انسان دوستی تقليل داد و از اين مهم تر از خرافات کليسا، يا دين مسيحيت اعاده ی حيثيت کرد. اما، اين نياز بورژوازی فرانسه به رويکرد دوباره به دين مسيحيت کار آن چنان آسانی نيز نبود. بلکه، حداقل چهار سال بعد از شکست ژاکوبن های چپ و اعدام رهبرش ماکسميلين روبسپير در سال 1793، بورژوازی فرانسه توانست، در سال 1797، از خرافات کليسا، يا دين مسيحيت اعاده ی حثيت کند.اشاره به اين نقل قول برای طبقات کارگر جهان آموزنده است، که هيچ کدام از رهبران بورژوازی جهان به نقش مذهب در خدمت بردگی-مزدی روابط سرمايه داری به صراحت ناپلئون بناپارت سخن نگفته اند:

جامعه بدون نابرابری ممکن نيست، ولی وجود نابرابری در جامعه بدون وجود يک عرف اخلاقی قابل تحمل نيست؛ و عرف اخلاقی بدون وجود مذهب پذيرفتنی نيست.

مارکس چقدر شايسته درجواب به جايگاه و تقديس خرافات مذهب از سوی بورژوازی اعلام کرد:

برای توده های محروم، و در مبارزه شان عليه بردگی-مزدی روابط سرمايه داری، مذهب نقش ترياک جامعه را بازی می کند.

ما در بالا گفتيم، که بورژوازی به مفهوم والای انسانگرئی پشت کرد و به جای آن دکترين انسان دوستی را برگزيد. خوب، به بينيم انسان دوستی چيست؟

انسان دوستی چنين تعريف می شود:
انسان دوستی، يعنی نسبت به بهبود زندگی و کاهش رنج انسان های ديگر توجه کردن(9). (آقای بيل گيت صاحب ماکرو سافت، با دارائی بيش از پنجاه ميليارد دلار يک انسان دوست، يا به بزبان لاتين فيلانتروپيستند).اين هيچ معنائی به جز طرفداری از واقعيت جامعه ی نا برابر بورژوائی ندارد. بنابراين، بورژوازی برای تسکين دادن به وجدان مقصرش، محسنات نهادهای خيريه و فعاليت نيکوکارانه ی ارتش رهائی انسان ها، Salvation Army، وصليب سرخ (10) را حمايت، تبليغ و ترويج کرده است؛ گفتنی است که هر دو از اين نهادهای بورژوائی به جهان بينی خرافات دين مسيحت آغشته اند. اين نهادها و نظاير مشابه به موازات ابزار گوناگون ساختار سياسی سرمايه داری- بوروکراسی دولت، آموزش و پرورش، رسانه های گروهی، پليس، ارتش و غيره-در تحکيم، تداوم و بقای سيستم بردگی-مزدی سرمايه داری خدمت می کنند.

گرچه بورژوازی با نفرت پرچم انسانگرائی را به زمين انداخت، مارکس اين پرچم را از زمين برداشت و دوباره به اهتزاز در آورد. ولی، با اين تفاوت که برخلاف روشنفکران عصر روشنگری، او کشف کرد که تحقق انسانگرائی، پيشرفت انسان، يا کمال بالندگی انسان:

1- صرفا به کاربرد خرد محدود نمی شود؛ بلکه تحقق اش ضرورتا به کاربرد متقابل نظر و عمل، يا تئوری و پراتيک وآنچه مارکس پراکسيس ناميد، نياز دارد.

2- مارکس همچنين کشف کرد که، تحقق انسانگرائی، يا رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همگان بر محور حل تناقضات طبقاتی بين بردگی-مزدی طبقه ی کارگر و طبقه ی سرمايه دار بستگی دارد. به سخن ديگر، تحقق انسانگرائی از درون پراکسيس طبقات کارگر جهان با هدف سرنگونی روابط بردگی-مزدی سرانجام می يابد.

3- ما در بالا گفتيم که، روشنفکران عصر روشنگری هم از مشاهده ی تقسيم جامعه به طبقات و هم مبارزه ی طبقاتی غافل شدند. مارکس اين کمبودها را برطرف کرد. او کشف کرد: از بدو انحلال جوامع بدوی اوليه، مبتنی بر مالکيت همگانی بر زمين، تمام تاريخ بشری تاريخ مبارزه ی طبقاتی بين استثمار شونده و استثمار کننده بوده است؛ بالاخره، اين مبارزه ی طبقاتی به مرحله ای رسيده است که طبقه استثمار شونده و تحت ستم (طبقه ی کارگر) هرگز خود را از طبقه ی استثمار کننده وستمگر(بورژوازی) رها نخواهد کرد، مگر اينکه همزمان کل جامعه را از بهره کشی، ستم و مبارزه ی طبقاتی آزاد کند(11)- بدون آزادی همگان انسانگرائی يا اصالت انسان و کمال بالندگی انسان تحقق نمی يابد.

4- مارکس نشان داد که، انحلال گونه ی ويژه ای از بهره کشی از طبقات کارگر جهان رهگشای تحقق انسانگرائی، يا کمال بالندگی انسانی است. گرچه برده ها در شيوه ی جوامع مبتنی بر برده داری رم و يونان، سرف ها در شکل بندی فئوداليسم قرون وسطای اروپا استثمار می شدند وطبقه ی کارگر در سرمايه داری. ولی، مارکس توضيح می دهد که شيوه و گونه ی استثمار در شکل بندی های تاريخی سه گانه با همديگر نه همگن بلکه تفاوت دارند.در شيوه ی کلاسيک برده داری در رم و يونان:

يکم، برده برای تمام عمر فروخته می شد.
دوم، اکنون جان برده در دست برده دار بود. او هرگونه دوست داشت با او رفتار می کرد- معنی برده به زبان لاتين، يعنی ابزاری که حرف می زند. برده مجانا برای برده دار کار می کرد.
سوم، برده دار برای تامين معاش برده قطعه زمينی در اختيارش می گذاشت و يا معاش اش را فراهم می کرد.

دهقان سرف فئوداليسم:
1- مطابق روابط توليد فئودالی، دهقان سرف به زمين اشراف وابسته بود. اگر او فرار می کرد، او را دستگيرکرده و به فئودال تحويلش می دادند.
2- هر سال، سرف زمان معينی را می بايستی روی زمين فئودال بيگاری می کرد. او هم چنين مجبور بود به فئودال باج های گوناگون و به کليسا تيث-زکوت- و هدايای ديگر به پردازد.
3- فئودال قطعه زمينی را در اختيار سرف می گذاشت.
4- به هنگام دست تنگی، فئودال معاش دهقان سرف را تامين می کرد.

برده ی يونان و روم باستان و دهقان سرف فئوداليسم برای اربابشان درآمد توليد می کردند و نه ارزش اضافی، يا سرمايه.

طبقه ی کارگر يا برده ی-مزدی

مارکس نشان داد که موقعيت برده ی-مزدی نسبت به رابطه و طريق استثمارشدنش توسط طبقه ی سرمايه دار با شرايط و روابط برده و دهقان سرف نسبت به برده دار و اشرافيت فئوداليسم کاملا تفاوت دارد. تاريخا با سلب مالکيت ابزار توليد از دهقانان، طبقه ی کارگر متولد شد. سپس توليد و بازتوليد فرايند سرمايه داری، همچنين ورشکست شدن بخشی از دارندگان وسايل توليد، بردگان-مزدی را بوجود آوردند. برخلاف برده و سرف، برده ی-مزدی هيچ ابزار توليد برای تامين معاشش ندارد، مگر فروش نيروی کارش به سرمايه دار.اما، فروش نيروی کار، يا خريد نيروی کار از طرف سرمايه دار نه معامله ای دائمی بلکه موقتی است. با بروز مشکل در فرايند توليد ارزش اضافی/ انباشت سرمايه، سرمايه دار بيرحمانه برده ی-مزدی را به دهان گرگ بيکاری می اندازد. ما در بالامشاهده کرديم که در هر دو شکل بندی های برده داری و فئوداليسم، هر دو گونه های استثمار شدن آشکار و عريانند. برده و دهقان سرف هيچ توهمی ندارند که آنها در بندند و نه آزاد؛ وبا گوشت و پوست شان بهره کشی را احساس می کنند. ولی موقعيت برده ی-مزدی ظاهرا فرق می کند. نه تنها هنری هفتم، پادشاه انگلستان، در قرن پانزدهم، بلکه هم اکنون نيزسرمايه داران ادعا می کنند، که نه تنها برده ی- مزدی وجود ندارد، چه برسد به اينکه استثمار شوند. ظاهرا دليل هم دارند. برده ی-مزدی يا کارگر فردی است آزاد، او آزادانه کارش را به قيمت بازار به سرمايه دار می فروشد(12)و سود سرمايه دار در جائی ديگرتوليد می شود. ظاهرا، برده ی مزدی نه موقعيت دون برده را دارد و نه دهقان سرف را؛ او تحت تاثير ايدئولوژی سرمايه داری خود را فردی آزاد مشاهده می کند. ولی مارکس نشان ميدهد، در حقيقت کارگر آزاد برده ی- مزدی است. گونه ی استثمار شدن کارگر نه عريان، بلکه پوشيده و مرموز است. مارکس رمز استثمار شدن کارگر را عيان می کند. سرمايه دار نه اندازه ای از کار، بلکه در حقيقت اندازه ای از نيروی کار کارگر را می خرد. از اينرو، نه کالای کار، بلکه در حقيقت نيروی کار کارگر وارد چرخه ی توليد می گردد. کارگر علاوه بر معادل اندازه ی کار خريداری شده، اندازه ای نيز مجانا برای سرمايه دار کار می کند- منبع ارزش اضافی يا سود سرمايه دار. مثالی ساده. اگر، کارگر هشت ساعت کار کند، اين زمان به دو مدت زمان متفاوت تقسيم می شود. او چهار ساعت معادل دستمزد و چهارساعت مجانی برای سرمايه دار کار کرده است. بدين ترتيب، شيوه ی مرموز استثمار شدن کارگر توسط سرمايه دار آشکار می شود. نتيجه اينکه:
1- بر خلاف دو شيوه ی برده داری و فئوداليسم، شيوه ی استثمار کارگر  يک شکل عريان نيست.
2- در هر دو شيوه ی برده داری و فئوداليسم، هم برده و هم دهقان سرف تمام عمر حلقه ی بردگی و سرف شدن را به گردن دارند. ولی، سرمايه دار کار کارگر را نه برای زمان دائم، بلکه برای مدت زمانی می خرد، که کارگر ارزش اضافی توليد کند. و به محض اينکه فرايند توليد ارزش اضافی مختل گرديد، سرمايه دار بيرحمانه کارگر را به دهان بيکاری می اندازد.
3- کارگر فاقد مالکيت وسايل توليدی، مجبور است برای زنده ماندن نيروی کار فکری/فيزيکی اش را بفروشد. کارگر برده ی-مزدی است.

انسانگرائی و معضل بيگانگی برده ی-مزدی

دهقانی را فرض کنيد روی زمين اش کار می کند و صنعتگری در کارگاه آهنگری روی آهن. هردو، در ظرفيت عامل/سوبجکت، و زمين، خيش، گاو و بذر دهقان، و سنگ آهن، کوره ، پتک و غيره موضوع کارشا ن، يا اوبجکت، تعريف می شوند. سپس:

1-محصول زمين و شيئي ساخته شده از آن دهقان و صنعتگرمی شود.

2- کار دهقان روی زمين و کارآهنگر هنرمند روی ابزارصرف شده، نه از دهقان و نه از آهنگرهنرمند، جدا يا بيگانه نمی شود.

3- ماحصل اينکه دهقان و آهنگر هنرمند کنشی خلاقانه انجام داده اند. هر دو از نتيجه ی محصول کارشان خوشنود می شوند.

اما سرنوشت کار و کنش کارگر يا برده ی-مزدی چه می شود؟ به محض اينکه سرمايه دار نيروی کار برده ی-مزدی را خريد، و کارگر وارد چرخه ی توليد گرديد، برده ی-مزدی تجلی نيروی کار مقابل وسايل توليد، مواد خام و نيمه خام قرار می گيرد. با تداوم فرايند توليد/انباشت سرمايه، برده ی-مزدی، کميت هر چه بيشتری از سرمايه، يا تجلی انسائی اش سرمايه دار ، با قدرت بس عظيم تری مقابل برده ی-مزدی قد می کشد. و برده ی-مزدی بسيار سخت تر از پرومته، که به صخره چسبيده بود، به سرمايه وابسته می شود(13). بدين ترتيب، با فرايند توليد، کار برده ی-مزدی در هيات کارمرده به مثابه قدرتی بيگانه مقابل برده ی-مزدی می ايستد. از اين رو، رهائی کار طلوع تحقق انسانگرائی و کمال بالندگی اش را بشارت خواهد داد.

مراد عظيمی
01/03/2013

This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it.

 

توضيحات

1- با آغاز عصر رنسانس ، در قرن چهاردهم، نفوذ کليسا يا خرافات دين مسيحيت افول کرد. کشيشان ديگر عموما نه احترام داشتند و نه لياقت احترام. اين رويکرد خصمانه به کليسا دلايل چندی داشت، بخشی همگانی وپاره ای مخصوص انگلستان بودند. اولين دليلش معلول نفوذی بود که کليسا در دوران تاريک قرون وسطی کسب کرده بود، کليسا از اين نفوذ برای حفظ اوقاف با زمين های کشاورزی وسيع و ثروت انبوه استفاده می کرد. با تبديل شدن صومعه های کليسا به زمين داران بزرگ، نفرت عميق توده ها از کليسا نصيب صومعه ها نيز گرديد. بواسطه ی دارايي و املاک اوقاف، کليسا جزيي جداناپذير از ساختار فيوداليسم گرديد و لاجرم همراه با آن افول کرد. جمع آوری تيث-زکوت- از دهقانان يک منبع پيوسته ی درگيری با دهقانان گرديد، اين احساس عمومی بوجود آمد که کشيش ها بيشتر به جمع کردن «تيث» توجه دارند تا به آموزش و رفاه گله ی دهقانان*. اين باور دهقانان با صورت ريز گناهان نمونه واری که کشيش به نفع خودش عليه دهقانان تنظيم می کرد، تاييد می شد. در اين صورت سياه ، اولين گناه دهقان اين بود که او از پرداخت تيث امتناع کرده است و دومين و سومين گناهانش اين بوده که از پرداخت به موقع و کامل کوتاهی کرده بود. تقريبا تمام نوزده فقره ی ديگر گناهان دهقان سرپيچی از انضباط کليسا يا از پرداخت ماليات و خدمات به مالک لرد مربوط می شد.

تاريخ مردمی انگلستان، تاليف ا. ال. مورتن،صص 104-103

* در خرافات دين مسيحيت، کشيش حکم شبان و مردم گله ی گوسفند تلقی می شوند.

2- ژان ژاک روسو، ديدرو، ولتر و غيره

3- فرهنگ پيشرفته ی آموزشی آکسفورد

4-

 

                                      wp0063d411 05 06                         پانتئون رم

     wp5c9c0701 05 06

موزه ی بريتانيا


5-توده های انقلابی در انقلاب کبير فرانسه به عوض شلوار مخصوص و کوتاه اشراف، که روی زانو دگمه می شد، شلوار تمام قد می پوشيدند، به سنزکلوتز معروف شدند. اين واژه هم معنای سياسی و هم اقتصادی داشت. بسياری از مغازه داران و استاد کاران، که روزنامه ها و جزوات انقلابی را می خواندند، تحت تاثير کارگران بيسواد انقلابی خود را سنزکلوتز لقب دادند.

خيزش توده ها، انقلاب کبير فرانسه، 1815-1789، تاليف پيتر دافی، ص 150

6- در مرحله اوليه رشدشان... کارگران هنوز يک توده ی پراکنده ای را تشکيل می دهند و بواسطه ی رقابت شان ازهمديگر جدا. اگر در جايي و برهه ای متحد می شوند تا جمع هايي به آمده تشکيل دهند، هنوز اين کنش نه ميوه ی اتحاد فعالانه آنها بلکه بواسطه ی اتحاد بورژوازی است؛ طبقه ای که برای رسيدن به اهداف سياسی اش مجبور می شود کل پرولتاريا را به تحرک وادارد. بنابراين، در اين مرحله پرولتر ها نه با دشمنان خود بلکه با دشمنان دشمن شان، باقی مانده ی سلطنت مطلقه، ملاکين اشراف، بورژوازی غير صنعتی و خورده بورژوازی نبرد می کردند. بدين ترتيب، کل جنبش تاريخی زير سلطه ی بورژوازی متمرکز شده بود: هر پيروزی که بدين ترتيب کسب می شد، يک فتح جديد برای بورژوزای بود.

بيانيه ی کمونيسم، فصل بورژوا و پرولترها، مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد 6، ص 291

7- خيزش توده، انقلاب کبير فرانسه، 1818-1789، پيتر دافی، ص 120

8- فرهنگ پيشرفته ی آموزشی آکسفورد

9- بسياری از سرمايه داران از امر به اصطلاح نيکوی خيريه دادن منفعت دوگانه نصيب شان می شود: يکم- به وجدان مسيحی شان جواب می دهند. دوم، و بااهميت تر اينکه، يا بواسطه ی خيريه دادن در پرداخت ماليات دستکاری می کنند، و يا مبلغ خيريه را از وجه پرداخت ماليات کم می کنند.

10- بيانيه ی کمونيسم، پيشگفتار برای چاپ آلمانی در سال 1883، مجموعه ی آثار مارکس و انگلس، جلد1، ص 291

11- Manifesto of Communism, Preface to the German Edition of 1883, Collective work, Marx & Engels, V6, p 291

12- مارکس نشان می دهد که، با انعقاد معامله بين کارگر با سرمايه دار، يا استخدام کارگر، سرمايه دار دستمزد يا معاش زندگی برده ی-مزدی را پيش از شروع کار نمی پردازد. بلکه، فی المثل مزد روزانه و يا هفتگی را در پايان کا روزانه يا هفتگی به کارگر می پردازد. بدين ترتيب، برده ی مزدی با هزينه ی شخصی تامين معاش وارد چرخه ی توليد می شود. به سخن ديگر، و با رعايت مثال بالا، هميشه مزد يا تامين معاش معادل يک روز يا يک هفته از سرمايه دار طلب دارد. اين کشف مارکس به روشنی پته ی مردرندی سرمايه دار را رو آب می اندازد- وقتی سرمايه دار با وقاحت می گويد به کارگر نان می دهد!

Karl Marx, Grundrisse, Penguin Classics, pp. 293-294

13- کارل مارکس